یادش به خیر.اینجا یه روزی همه امیدوآرزوهای من بود.یه دریچه بود به دنیای هموطنهام.بیچاره الان همش داره خاک میخوره.
آهای !
کسی هست اینجا رویه دستی بکشه؟
با شمام..............
سلام
همیشه این منم که همه رو تشویق میکنم که اراده داشته باشن وآینده شون رو با دستهای خودشون ترسیم کنن و بسازن و به زیباییها فکرکنن و ....و .....و ......چیزهایی از این قبیل وهمیشه هم اعتقادداشتم که این خود ما هستیم که زندگیمون رو زشت یا زیبا میکنیم یعنی در حقیقت تفاوت دید ما به زندگیه که اون رو از زندگیهای دیگه متفاوت میکنه و ما اگه بخواهیم میتونیم زندگیمون رو به شیرینی عسل کنیم و از اون لذت ببریم یا برعکس اون رو واسه خودمون مثل جهنم کنیم و ..........
اماالان خودم چند وقته هر کاری میکنم اعصابم به هم ریخته و اخلاقم مثل زهر ماره و با یه من عسل هم نمیشه من رو خورد.حالم گرفته است و بی حوصله هستم.حتی دست و دلم به این وبلاگ مزخرف نمیره.همه چیز یه دفعه بر خلاف میلم میشه و برام سورپرایزهای غیر منتظره و حالگیری های پشت سر هم پیش میاد.خلاصه دیگه چی بگم چرخ گردون فعلا حسابی ذاره برام انرژی منفی میفرسته.چقدر دلم میخواد چند وقت تنها باشم..........
در انتظار
گام بر میداری
پیش پاهایت سنگ می روید
می نشینی
چشم می دوزی بر راه
جاده در مه خفته ست.
با خودت می گویی:
کاش یک نفر
رد پای تورا پیدا میکرد.
و باز هم شعری از فريدون مشيری
در خانهء خود نشسته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم: ز جا برخیز
این جامهء عاریت به دور افکن
وین بادهء جانگزا به کامت ریز
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
میخندد و میکشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ میگیرم
میلرزم وباهراس مینوشم
آن دور در آن دیار هول انگیز
بی هوش فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچهء مار و طعمهء مورم
در خلوت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
واماندهء مار و مور و کژدم را
میکاود و زوزه میکشد کفتار
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
این است حدیث تلخ ما این است
ده روزهء عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است
از گور چگونه رو نگردانم؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کردهء خویشتن پشیمانم
من عاشق این هوای جان بخشم
دیوانهء این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامده ست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم.
فریدون مشیری
ماست مالی
سلام به همگی
اولا مرسی که به من سر میزنید
دوما میخوام به یه سوتی بزرگ اعتراف کنم.البته اگه یه کم بیشتر به پست قبلیم دقت کرده باشید باید حتما متوجه اش شده باشید.البته خداوکیلی من بی تقصیرم.اشتباهی که پیش اومده یا به خاطر بی دقتی من بوده یا به حساب بی در و پیکری زبان فارسی بگذاریدش خلاصه به هر دلیلی اومدم یه ماست مالی حسابی واسه عنوان پست قبلیم بکنم وبرم آخه هر دفعه به وبلاگ سر میزنم و با جملهء من میمونم مواجه میشم خداوکیلی از خجالت آب میشم:
برای راحت شدن خیال شما ویزیتور گرامی باید بگم که من یک انسان واقعی هستم و منظورم در پست قبلیم این بوده که من می مونم .یعنی من قراره در ایران بمونم و دیگه به کویت بر نمیگردم.پس در این صورت اصلا جای نگرانی باقی نمیمونه و بنده میمون نیستم اتفاقا خیلی خوش بر و رو میباشم و کلی هم کشته مرده دارم
من ميمونم
بالاخره تونستم تصمیم بگیرم
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و با فکرم و ....... تونستم خودم رو مجاب کنم که این بار ایران بمونم.
امیدوارم هیچ وقت از این تصمیمم پشیمون نشم.
با دوست جونم هم هماهنگ کردیم که وقتی اومد مثل من اینجا بمونه.الهی بمیرم خانواده اش خیلی ناراحتن که باید این چند ماه رو اونجا تنهایی بگذرونه.آخه به ما اجازه نمیدادن که با هم مسافرت کنیم چون به هر حال یکی از ما ایرانیها در اون سالن در غیاب دیگری باید جوابگوی مشتریها باشه.من هم به هزار ترفند و دروغ تونستم برگردم.حالا دوست جونم تا وقت اومدنش(حدودا بعداز فروردین ۸۶)باید تنها بمونه.
خدایا کمکش کن تنهایی و غربت رو تحمل کنه
آمین

دوست خوبم ندا برای تو و برای همه اونهایی که دوست دارن یکی از کارهای من رو ببینن این عکس رو گذاشتم البته عکس زیاده ولی نمیتونم همه رو بذارم
یکی به خاطر اینکه من دوست ندارم اینجا با فضای کارم قاطی بشه و دوم اینکه نمیشه به فضای وب اعتماد کرد. امیدوارم خوشتون بیاد.
درباره خودم و دوست جونم
با سلام به همه دوستانی که به وبلاگ من سر میزنند و حرفهای دل من رو میخونن.
یکی از دوستان خوبم به نام دیوید از من سوال کرده که من در کویت چیکار میکنم و خواسته که در مورد خودم و دوست جونم توضیح بیشتر توضیح بدم.
اول اینکه من خوشحال شدم که به من توجه داره و ممنونم ازش که برام کامنت میذاره(البته از همه کسانی که به اینجا سر میزنن ممنونم)و باید بگم که این اصلا فضولی نیست و من خوشحال میشم که به سوال شما جواب بدم و هر کسی سوالی داره حتما میتونه بپرسه و اگه کمکی هم از دست من بر بیاد کوتاهی نمیکنم.
برای کسانی که دوست دارن از سرگذشت من بیشتر بدونن باید بگم که من ۴ سال ونیمه که در کویت زندگی میکنم و در یکی از بزرگترین سالنهای آرایش اینجا کار میکنم.قبلا نقاشی میکردم و در رشته گرافیک جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران درس میخوندم که با اومدنم به کویت دانشگاهم نیمه کاره موند و من اینجا مشغول به کار شدم.
سال ۲۰۰۲ بود که من به اتفاق دوست جونم به کویت اومدم.قبل از سفرم فقط یک بار دوستم رو دیده بودم و اون هم روزی بود که برای انگشت نگاری برای خروج از کشور با هم رفته بودیم.بار دوم هم توی فرودگاه دیدمش که با هم عازم شدیم.
البته باید بگم من از طریق دختر عمه همین دوستم به سالنی که توش کار میکنم معرفی شدم و از اول قرار بود که با هم بریم و با هم برامون ویزا فرستادن ولی قبل از اون باهاش آشنایی نداشتم.تا اینکه توی این چند سالی که با هم زندگی کردیم مثل دو تا خواهر واقعی شدیم و دوریش برام خیلی سخت شده.ضمن اینکه هر چی از اخلاق خوبش بگم کم گفتم
من تخصصم آرایش عربیه و فقط همین کار رو انجام میدم چون در سالن ما حدودا بیشتر از ۵۰ نفر کار میکنند که هر کس یک یا حداکثر دو تا کار انجام میده و مثل ایران نیست که هر کسی همه کارها رو با هم انجام بده.دوست جونم که اتفاقا اسم اون هم لیلا هستش مثل من کارش آرایشه و قراره حدودا ۳ ماه دیگه به ایران بیاد.
با توجه به حقوق بالا وارزش پولی دینار کویت که الان هر دینار ۳۴۵۹ تومان هست میتونم بگم که شغل خیلی خوبی دارم و شرایط زندگیم در کویت عالیه ولی از طرف دیگه تنهایی و غربت و نفرتم از کویت و... مجبورم میکنه ایران بمونم.فعلا ایران هستم تا ببینم خدا چی میخواد.قربون همتون.تا بعد.......
و سرانجام ايران
من برگشتم ایران.الان نزدیک بیست روزی هست که اینجا هستم.کارم شده بخور و بخواب و دید و بازدید.چه زندگی کسالت آوری شده.البته بعد از اون همه تنهایی وغربت و بیماری و فعالیت الان واقعا به این استراحت احتیاج دارم ولی چیکار کنم که حوصله ام سر میره.یه چند روزی هم میخوام برم اصفهان پیش خواهرم.هم فاله هم تماشا.
اصلا هم حوصله وبلاگ رو ندارم ولی از سر بیکاری و عادت اومدم یه چیزی هم بنویسم.
دوباره بدبختی
میدونین داشتم به چی فکر میکردم؟
به اینکه همون قدر من از کویت بدم میاد اون هم ازم نفرت داره.
این روزای آخر که به اومدنم مونده دوباره نفرین شدم.خدا وکیلی بعد از حدودا ۱۰ ماه مریضی های جورواجور و وحشتناک گرفته بودم تازه ۳ ماهی بود که داشتم نفس میکشیدم و یک کمی به حالت طبیعی برگشتم.
اگه درد استخوانهام و سر گیجه و زود خسته شدن رو نادیده بگیرم میتونم بگم دیگه تقریبا مشکلی نداشتم.
اولین مریضیم که از دردهای شدید معده شروع شد وگفتن التهابات معده است که به خاطر وجود پزشکان عالی و خیلی مجرب
(درد وبلای هر چی دکترایرانیه بخوره تو سر.........) تشدید شد و به روده هام سرایت کرد و تبدیل به التهابات روده و معده شد خلاصه گلاب به روتون که در عرض ۳ ثانیه هر چی میخوردم همون جور سالم و درسته تحویل میدادم
.به طوری که در عرض ۱ماه و نیم ۱۲ کیلوکم کردم و دیگه هیچکس من رونمیشناخت
با تلاش و کوشش همون دکتر با قرصهای کورتیزونی که داده بود تبدیل به یک انسان قابل تحمل تر ولی پشمالو شدم.(از اثرات کورتیزون بود.دکتر بدبخت توی این یکی هیچ نقشی نداشت)
خلاصه بعد از اینکه ۴-۵ کیلویی به زور قرص چاق شدم گفتن که باید داروهای آنتی بیوتیک رو شروع کنم که این داروی شفا بخش التهابات مفاصل رو برام به ارمغان آورد.
البته دکتر خوب من در این مرحله اصلا تعجب نکرد و گفت اشکالی نداره میتونی در کنار این داروها برای اینکه درد و ورم دست و پاهات اذیتت نکنه از مسکن یا همون آسپرین استفاده کنی و دیگه هم اینجا نیا.
همینجا بود که من به دانش و حاذقی دکترم که شک داشتم اطمینان پیدا کردم و با تدبیرو اندوخته های خودم داروها رو به طور کلی قطع کردم و به جاش قرصهای ویتامین و تقویتی قوی در کنار تفریحات سالم برای خودم تجویز کردم.و کم کم روبه بهبودی پیش رفتم تا به وزن طبیعی برگشتم و توی چند ماه اخیر تبدیل به یک انسان به ظاهر سالم شدم(البته از داخل داغونم)
خلاصه این همه رو گفتم که بگم نفرین آخر کویت چیه که الان گریبانم رو گرفته.شنبه گذشته حدودا ساعتهای ۹ بود که پهلوهام آروم آروم درد گرفت و در عرض ۳ ساعت تبدیل به یک درد وحشتناک شد به طوری که نفسم بالا نمی اومد و به همراه اون حالت تهوع و ...... من رو به مرز جیغ و گریه رسوند.طفلکی دوست جونم از ترس رنگ گچ دیوار شده بود.من از قیافهء اون بیشتر وحشت میکردم تا درد خودم.کار به جایی رسید که دوستامون رو خبر کردیم و من رو به بیمارستان رسوندن و من که ۱۰ سال بود هیچ کس حریفم نشده بود که آمپول بزنم به پرستار التماس میکردم که به من مسکن بزنه تا آروم بشم.خلاصه با ۴ تا مسکن قوی در عرض نیم ساعت آروم شدم و با عکس و آزمایش و .... فهمیدن که سنگ کلیه دارم.
الان هم ۳ روزه که سر کار نمیرم و استراحت میکنم و دردهای گاه و بیگاه رو تحمل میکنم و این در حالیه که ۹ روز دیگه مسافرم و بعد از ۲ سال دارم میرم ایران.
الان هم یه کارتون آب معدنی گذاشتن جلوم و هی میگن بخور.فکرش رو بکنید جیش کردن توی این سرما عجب کار سختیه
تازه اگه مجبور باشی روزی ۵۰دفعه بری که فاجعه اس.کلی هم کار دارم هنوز.این هم مزید بر علت شده.حالا شما بگید میگم کویت من رو نفرین کرده اشتباهه؟
پ.ن
در آخر میخوام از تمام کسانی که در این فجایع من رو همراهی کردن تشکر کنم و از دوست جون چون هر دفعه با مریضیهام گوشت تنش رو آب کردم.و در آخر هم از دکتر نازنینم که همه تلاشش رو برای خوب شدن من به کار بست و من رو در پایان به دست خدای خوب و مهربون سپرد تا دوباره سلامتیم روبه دست بیارم.از همتون ممنون........
شب يلدا
فکر کنم تقریبا نود و نه درصد کسانی که توی ایران زندگی نمیکنند گفتن حداقل روزی ۱۰ دفعه از کلماتی مثل یادش به خیر و چه روزهایی بود و کاش الان ما هم اونجا بودیم و وای چقد از فلان روز خاطره دارم و خلاصه بغض و افسوس و گاهی هم گریه براشون عادی شده باشه.
مخصوصا این کلمات در روزهای عید نوروز یا عیدهای دیگه یا همین شب یلدای خودمون بیشتر تکرار میشه.
امسال هم شب یلدامون مثل سالهای دیگه گذشت.من و دوستم که اینجا با هم زندگی میکنیم (البته الان برای هم حکم خواهر رو داریم)شب یلدا رو تنها توی خونهء خودمون گذروندیم.راستش خونهء یکی از دوستان دعوت بودیم ولی هیچ کدوم رغبتی برای رفتن نشون ندادیم.دوستم به ۲ علت و من به ۳ علت ترجیح دادیم خونه بمونیم.
اون به خاطر اینکه:
۱-پنجشنبه شب که شب یلدا بود وقتی اومدیم خونه تازه از من پرسید بیا برای فردا شب برنامه بریزیم که کجا بریم.وقتی ازش پرسیدم مگه فردا شب چه خبره؟گفت شب یلداست دیگه.
وقتی فهمید همین امشب بوده نه فردا گفت:آآآآآآ؟پس امشب دعوت بودیم؟
۲-چون روز پر کاری داشتیم خیلی خسته بود و گفت بهتره که نریم خیلی خوابم میاد.
و اما من به خاطر اینکه:
۱-فضای خونهء دوستی که دعوتمون کرده بود به گروه خونیم نمیخورد.
۲-مثل دوست جونم خیلی خسته بودم
۳-از سرما متنفرم.ترجیح دادم توی خونه جلوی بخاری لم بدم و تلویزیون نگاه کنم.
خلاصه سرتون رو درد نیارم.وقتی دوست جونم فهمید که شب یلداست وقرار هم نیست جایی بریم گیر داد پاشو بریم هندونه بخریم. منم که حال نداشتم گولش زدم وگفتم خیلی سرده.تا بریم و بیایم یخ میزنیم. من که نمیام .اون طفلک هم پشیمون شد.گفت پس بیا تخمه بخوریم که من فوری موافقت کردم ولی هر چی توی کابینت رو گشتیم تخمه پیدا نکردیم.بعدا یادمون افتاد که بار آخری که تخمه در خانهء ما دیده شده چند ماه پیش بوده که به علت کرم گذاشتن انداختیمش دور.خلاصه تو فکر بودیم که چیکار کنیم که هم صدای دوست جون رو بخوابونیم هم یه کاری کرده باشیم که شب یلدامون مبارک بشه.
یه دفعه نمیدونم از کجا به مغز رفیقمون الهام شد که شب یلدا پلو ماهی میخورن
.(به حق چیزای نشنیده)من هم که دیدم به این یکی رضایت داده با خوشحالی گفتم آره آره همینی که تو گفتی.
و چون نوبت غذا درست کردن من بود شروع کردم به درست کردن سبزی پلو که البته ناگفته نماند پلوی ما با تن ماهی سرو شد چون اولا ماهی نداشتیم.دوما ما بعد از ۴ سال زندگی در غربت آدمهای قانعی شدیم.سوما ماهی تازه با تن ماهی اصلا چه فرقی داره؟هان؟
فال حافظ هم نگرفتیم چون اصلا دیوان حافظ نداریم.فقط خودمون واسه خودمون
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...........
رو از حفظ زمزمه کردیم و به همدیگه فوت کردیم و چون خسته بودیم و برای اینکه از بلندترین شب سال بهترین استفاده رو بکنیم دویدیم رفتیم خوابیدیم.
ولی گذشته از شوخی با اینکه اصلا بوی شب یلدا برامون نیومد ولی خاطرهء قشنگی شد. از این خاطره ها زیاد داریم مثل لحظه های سال تحویل که همیشه یعد از تحویل سال میرسیم یا اینکه همیشه جای خالی یکی از سینهای سفرهء هفت سین رو با یه سین دیگه پر میکنیم و خیلی چیزای دیگه.....
ولی منظورم از نوشتن این خاطره این بود که حتما لازم نیست همه چی تمام و کمال حاضر و آماده باشه مهم اینه که هر جا و با هر شرایطی که هستیم زیباترین لحظات روبرای خودمون به وجود بیاریم
یا علی..............
سفر
یکی از بدترین رسوم ما ایرانیها (البته رسم پسندیده ای هست فقط یک کمی مشکل آفرینه)البته برای شخص بنده -شما رو نمیدونم - اینه که وقتی میخوای به شهرت یا کشورت برگردی باید واسه تک تک اعضای فامیلهای نسبی و سببی و دوستان و همسایه های نزدیک و غیره سوغاتی بیاری
.
به خدا حاضرم پولش رو بدم و خودشون زحمتش رو بکشن. تازه بعد از اینکه سایز یارو رو با کلی حدس و گمان و آیه و بسم الله و با تردید پیدا میکنی وقتی میای خونه و به خریدها نگاه میکنی عزا میگیری که حالا این با سلیقه ایشون جور هست یا نه.نکنه نپسنده.نکنه کم باشه.نکنه خوششون نیاد .......
بدبختی اینه که واسه هر کی میخری باید واسه شوهرش و بچه اش و مادر شوهر و خواهر شوهرش هم بذاری وگرنه .........
ولی از حق نگذریم خرید هم مزه میده ها!مخصوصا اگه خوششون بیاد و لبخند رضایت رو ببینی که خستگی از تنت در میاد ولی بدبختی اینه که هر چی میخری تموم نمیشن بازم میگی وااااااااااااااااااااااااااای واسه پسر زری خانوم و دختر پری خانوم و دوماد جدیدهء شمسی خانوم هیچی نخریدم و این میشه که تا ۱۰ ساعت قبل از پرواز هنوز داری مثل ........ توی بازارها پلاستیک دنبال خودت میکشی تازه وقتی رفتی ایران میگن واااااااا! واسه فلانی نیاوردی؟چقدر بد شد اومده دیدنت یه بسته زعفران و شیرینی آورده و در این قسمت مجبور میشی یکی دو تکه از لباسای خودت رو هم تقدیم کنی
.
روز پرواز هم که نگران اضافه بار و گمرکی و دلت مثل سیر و سرکه میجوشه و وقت هم نیست هی بری دستشویی و گلاب به روتون.......و پروازهای کویتی هم که فقط ۳۰ کیلو میتونی بار مجاز داشته باشی ۱۰ کیلو هم همین جوری به خاطر گل روت می بخشن میشه ۴۰ کیلو و من همیشه ۱۵۰ کیلو به بالا بار دارم و خلاصه دست به دامن هر کس و نا کسی میشی که یه کمش رو ببخشن و کمتر پول بدی خلاصه با یه پارتی از آشناهای همکارت ۵۰ کیلوی دیگه هم برات رد میکنن و میشه ۹۰ کیلو و میمونه مثلا ۶۰ کیلو اضافه بار که ۲۰ کیلوش رو طبق معمول مثل ..... با خودت میکشی میبری توی هواپیما و خلاصه بقیشو به ازای هر یک کیلو یک دینار(ناقابل)از توی مثلا ثروتمند میگیرن و سوار میشی و خودت رو برای بدبختی بعدی که گمرک خودمون باشه آماده میکنی.فقط خدا میدونه وقتی فامیلای بزک کرده تو رو اونجوری آش و لاش میبینن چه حالی میشن
یه روز یه نفر خارجی با تعجب از من توی فرودگاه پرسید خانوم میتونم بپرسم این همه بار واسه چی داری؟گفتم بله سوغاتیه.گفت جدا؟ولی کویت که ما هر چی گشتیم هیچی نداشت شما اینا رو از کجا پیدا کردین؟!!!!!
خلاصه کنم مطلب رو که ما جماعت ایرانی هر جای دنیا که بریم خیلی تابلوییم از هر نظر که فکر کنید.حالا بماند.
و این ماجرا ادامه دارد..........................................
آآآآآآآآآه
سلام دوستان خوبم راستش من مسافر هستم و سرم یک کم شلوغه
ببخشید اگه دیر به دیر آپ میکنم.
برای من که هر دو سال یکبار میرم ایران مسافرت مثل یک خواب میمونه.هر دفعه هم به این امید میرم که بمونم ولی نمیشه.یعنی میشه ولی وقتی یک کمی میمونم احساس خالی بودن میکنم.نمیدونم چرا با تمام تنفری که از اینجا دارم باز هم احساس میکنم خونه و زندگیم اینجاست.
من کویت رو دوست ندارم و با آدمهای اینجا دمخور نمیشم ولی برام زندگی در ایران مثل یه زندگی بی هدف میمونه که مجبور میشم ازش فرار کنم.همه بهم میگن ایران بمون ولی دلیلی برای موندنم پیدا نمیکنم.
مثل یه آواره میمونم که هیچ جا وطن نداره.اینجا به عشق اونجا و اونجا به عشق اینجا زندگی میکنم.
سر در گم و بی هدف ادامه میدم و به آینده با تردید نگاه میکنم.
اینجا خواب برف و بستنی سنتی و جوبهای خیابون شریعتی و دوستام رو میبینم وتوی ایران خواب یه زندگی بی سرو صدا و خونم و خاطره های اینجا رو میبینم.یه روزی به این امید اومدم که برگردم پیش خانوادم ولی نمیدونستم که ایران هم برام غریبه میشه.یه روزی به برنامه های تلویزیون که کسانی رو در خارج از کشور نشون میدادن و مثلا باهاش مصاحبه میکردن واون طرف میگفت من عاشق ایرانم و براش میمیرم و هیچ جا خاک وطن نمیشه میخندیدم آخه این برنامه های صداوسیما حالم رو به هم میزد و میگفتم همشون دروغ میگن همش چاخانه.این یارو اگه خیلی واسه کشورش میمرد برمیگشت همون جا و انقدر ادا در نمیاورد.
حالا میفهمم وقتی خاطره وطن با شوری اشکات قاطی میشه و باز هم توی غربت میمونی یعنی چی.حالا میفهمم همش راست بوده و بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.
خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.
الهی آمین..............
نميخواهم بميرم
این شعر و شعرهای بعدی که میخونید جزو شعرهای مورد علاقمه دوست داشتم چند تاش رو توی وبلاگمون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد.همین
نمیخواهم بمیرم با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان
روی کدامین کوه؟
که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد
کجا باید صدا سر داد
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر آسمان کور است
نمیخواهم بمیرم با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم
به دوشم گر چه بار غم توان فرساست
وجودم گرچه گرد آلود سختی هاست
نمی خواهم از این جا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته ست
دلم با صد هزاران رشته با این خلق
با این مهر با این ماه
با این خاک با این آب
پیوسته ست.
مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست
جهان بیمار و رنجور است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی ست
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم بیفروزم
خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فراداهای بهتر گل برافشانم
چه فردایی چه زیبایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است........
نمیخواهم بمیرم ای خدا
ای آسمان
ای شب!
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟
**فریدون مشیری**
(((((((((((************)))))))))))
یه شعر قشنگی هست از حسین پناهی میخوام نظرتون رو بدونم.ممنون میشم.
مادربزرگ؟
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حملهء ناگهانی تاتار عشق
خمرهء دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام .من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم.
بازگشت
دور از آن نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت وخلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود
آمد به این امید که در گور سرد دل
شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شور و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم جاودانه ای
آمد که مگر باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
گفتم که مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
چشمان من به دیدهء او خیره مانده بود
جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفای خدایی زبان دل
ناگاه عشق مرده سر از سینه بر کشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهی کشید از سر حسرت که این منم
باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود محبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبودم و
او دیگر او نبود.
فریدون مشیری
( بعضی از بزرگترین هدایای خداوند دعاهای بی جواب است)
پس خدایا شکرت به خاطر همه ی دعاهای بی جوابم. که فکر میکردم به خاطر بی توجهیت به منه.من رو به خاطر فکر اشتباهم ببخش. و ازین پس به من آن ده که آن به.
خدایا داده و نداده و گرفته ات را شکر
که داده ات نعمت است
نداده ات حکمت است
و گرفته ات امتحان
************************
دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرت کرد؛سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی
شوخی شوخی
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنند
و گنجشکها جدی جدی میمیرند
آدمها شوخی شوخی زخم میزنند
و قلبها جدی جدی میشکنند
تو شوخی شوخی لبخند میزنی
و من جدی جدی عاشقت میشوم
(مریم)
